نياورده ام

به یاد روز هایی که کلاس اول بودم

 

مادرم مرده حلوا نیاورده ام

 من پدر دارم اما نیاورده ام

اشک من از توهم بیشتر بوده اما

 من به روی تو دریا نیاورده ام

هی تو حواست کجارفته بچه

 پاسخش دادم حالا نیاورده ام

درس دوم که این نیست آب است وبابا

 من ندارم که بابا نیاورده ام

درسم امروز مادر مریضی وسوزن

 من که تصمیم کبری نیاورده ام

مادر و چتر و زنبیل اورا

از شب سرد احیا نیاورده ام

سیب مال خودم بوداجازه وآن را

من که از کیف حوا نیاورده ام

آن انار هم باز مال خودم بود ومن

 بی اجازه از درس دارا نیاورده ام

من اجازه نمی دانم این بار هم

 مشق من گم شده یا نیاورده ام

نیستی هم کلاسی تا بپرسی که من

 پس چرا قبل "ب" "آ"نیاورده ام

باز هم سه شنبه من از شوق دیدار

 دفترو دستکم را نیاورده ام

 

نصير

نسیم عشق

این خط آخر است غزل کم می آورد

اینجا  نسیم  بوی  محرم  می آورد

امشب دوباره رایحه ی یاس با من است

یک سرزمین فدایی عباس با من است

امشب وجب وجب طبق عشق چیده اند

در کوچه سینه سینه زنان صف کشیده اند

تکیه   عزا   درخشش زنجیر  یا حسین

ماها  چقدر  فاصله داریم  تا ... حسین

ما عاشقان مرده و احساس بال اوست

هرچیزهست ونیست دراینجا خیال اوست

تصویرهای غمزده  تکرار  می شوند

هی زخم پشت زخم ... تلمبار می شوند

دیدی چه کرد فاجعه ی درد با عطش ؟

در کربلا غرابت یک مرد با عطش ؟

دیدی چگونه عاطفه با قلب چاک چاک؟

در کربلای  حادثه افتاد  روی  خاک

آن  بغضهای خیمه زده توی  سینه را ؟

احساس سرد غربت و درد سکینه را ؟

سرهای  روی  نیزه  شناور ندیده ای

تصویر خون و  داغ برادر  ندیده ای

نه تو ندیده ای وغزل شاعرانه نیست

فریاد   یا حسین در اینجا ترانه نیست

فریاد بود و ضجه  و فریاد رس نبود

در کربلا  به غیر خدا هیچکس  نبود

چیزی  شبیه  کوه شده بغض سینه ام

همسوز  ناله های  غریب  سکینه ام

تصویر گنگ خاطره ی مردها منم

سنگ صبور و وارث این دردها منم

خون عموی گمشده بر مشک دیده ام

من  در  تمام  زندگیم  اشک دیده ام

داغی  بزرگ  بر دل زهرا گذاشتند

عمه  ببین  دوباره  مرا جا گذاشتند

اینجا کسی  به سینه ی اکبر امان نداد

گهواره ی   عزیز دلم  را تکان نداد

عمه  مرا  به یاد  قیامت می آوری

آخر چگونه اینهمه طاقت می آوری؟

عمه عموی یکه وتنهای من کجاست؟

باور نمی کنم  سر بابای من کجاست؟

فکری بحال این دل غمگین نمی کنی؟

بر مردهای  علقمه  نفرین  نمی کنی؟

عمه  بگو  که پنجره  را باز می کند

بابا  دوباره  موی  مرا  ناز  می کند

.............

این آخرخط است ... غزل کم می آورد

دارد  نسیم    بوی  محرم  می آورد

اینها   نشان  غربت  عباس نیستند

این واژه های یخزده احساس نیستند

هی مثنوی سرودم  و دل وا نم یشود

این  حرفها  برای تو  بابا نمی شود

ما شیعه زاده ایم فقط درک می کنیم

فردا دوباره سمت تورا ترک می کنیم

ماها  فدای قدرت ایمان نمی شویم

هی سینه می زنیم و مسلما ن نمیشویم

انگار سهم ماست فقط  زاریت کنیم

هرسال نوحه نوحه عزاداریت کنیم

تکیه  عزا  درخشش زنجیر یا حسین

ماها چقدر فاصه داریم تا ... حسین

ماها چقدر فاصله داریم تا ... حسین

 

 كيوان براهنگ

بچه هاي كلاس

تقديم به ساحت مقدس تمام كامپيوتري هاي ناپيوسته   0 8

 

ايـن بـچـه هـا رايـانـه هاي بي حواسند   

گوشي ندارندوهميـشه درتـماسـنـد

پز مي دهنـد اما به وقـت پـول دادن

هميشه مثل من فقيروآس وپاسند

بـعـد ازتـمـام امـتـحـان هـاي نـهـايـي

دائم بـراي نـمره اي در التـماسـند

ـعـدازعـبـور از مـرزهاي بـي سـوادي

محشوربابيل وكلنگ وخيش وداسند  

ازفـرط بـي عاري وتـنـبل بودن محض

درفكـرشـامي سـاده ترازنان وماسند

دانشكده تيپ وژل و ماتيك وسرخاب

درخانـه هـايـي سـردآنـهـا كم لباسند

فرق ازوسـط وا مي كنندغافل ازآن كه

يك ماه ديگراين پسرها كله طاسـند

طـنـزي ندارد ايـن ولـي بـايـد بـگويـم

يكدست وباهم بچه ها دراين كلاسند 

ايـنـهـا تـمـام مهـربـانـي هـاي عـالـم

ايـن بـچـه هـا حـس سپـيد عطر ياسـنـد .

 

 

نصير رضائي نژاد

 

كوچه باغ

ميان سايه ها در كوچه باغي                    صداي باد مي پيچيد در گوش

زني تنها نشسته كنج ديوار                       گرفته بود طفلي را دراغوش

 

در اطرافش سكوت سايه ي شب               براي درد او بودند غم خوار

زسوز بي علاج فقر وسرما                    نفس درسينه اش يخ مي زدانگار

 

نه مي ترسيد از بي همزباني                     نه از سرما نه از انبوه يخها

ميان سايه هاي وحشت انگيز                    به فكر كودك خود بود تنها

 

چنان قلبش ازعشق و مهرپربود                كه سرما دردل او جا نمي شد

پر از اميد مي لرزيد برخود                      ولي انگارشب فردا نمي شد

 

 

سکوت كوچه باغ سرد ونمناك                ميان وحشت شب داشت مي خفت

نگاهش دوخته بر چشم كودك                  وچيزي زير لب ارام مي گفت

 

تو تنها پاره اي از جان وخونم                  من امشب پشت زندان جنونم 

لا لا   لا لا گل شيرين زبونم                     نميري اي عزيز مهربونم   

 

 

                                        كيوان براهنگ

اطلس عشق  

شايد ازروز نخست ، شايداز روز ازل

                    اطلسي را كه كشيدم از عشق

                                              يادتو مانده هنوز

         اطلسم را از حفظ ، بلدي

                  بكش آن را ده بار

                                 وبزن برديوار

                                          كه به يادم باشي

                                به اميد ديدار .

 

                             نصير رضائي نژاد

شبح عشق

جای پای شبحی در غزلم جا مانده

باز هم بغض من وپنجره تنها مانده

باز یک پنجره و عقده ی دیدن دارم

مثل رویاست ولی حس پریدن دارم

سایه ای از ته این سینه مرا می خواند

 شبح عشق در آیینه  مرا می خواند

من پر از وسوسه ام ای شبه سرگردان

باور بال زدن را  به پرم برگردان

سالها منتظر برق  نگاهت  بودم

پشت این پنجره ها چشم به راهت بودم

چارچوب دل من پر شده از تنهایی

ساقه ی عشق تبر خورده تو کی می آیی

پای تقدیر مرا فاصله امضا کرده

زخم سر بسته ی دیروز دهن وا کرده

زخم در سینه ی من وا شده خون می آید

ازسکوت نفسم بوی جنون می آید

ای شبح سایه ی تردید معما برگرد

یک خداحافظی تلخ بکن یا... برگرد

تو به بوی غزل و قافیه آمیخته ای

به خدا حال مرا خوب به هم ریخته ای

آنچه خوبان همه دارند تویکجا داری

بی سبب نیست که در کنج دلم جاداری

به سپیدی غزل رایحه ی یاس منی

یاسمن پوش ترین قسمت احساس منی

یاسمن پوش ترین جای خدا را پرکن

من پر از زندگیم فاصله ها راپرکن

من جهنم زده ام حسرت سیبی دارم

باز نسبت به شما حس غریبی دارم

غربت و رخوت دستان مرا باور کن

نازنین قصه ی ایمان مرا باور کن

سالها قلب دم از صبر و تحمل می زد

به  کتاب غزل عشق  تفال  می زد

مزده ای دل که مسیحا نفسی می آید

که زانفاس خوشش بوی کسی می آ ید

روزها من پراز احساس شقایق بودم

سینه ی سوخته ای داشتم عاشق بودم

حس نمناک شبم مملو از آهنگ تو بود

چینی نازک من منتظر سنگ تو بود

حیف این حس پراز شوق به ایمان نرسید

انتظار وتب تردید به پایان نرسید

او که در وحشت شب عشق به من هالی کرد!

زیر آوار خزان پشت مرا خالی کرد

ثانیه ثانیه با عطر خیالش سرشد

آخرش غنچه ی پاییز زده پرپر شد

لای لای غزلم را نفسش هق هق کرد

باورم در هیجان نرسیدن دق کرد

باید این را به تو فهماند ولی دیر شده

لحظه ها بی تو پر از آه نفسگیر شده

زیر پامال خزان له شدم وخندیدی

چیزی از عاطفه و عشق نمی فهمیدی

اوج احساس مرا بردی وغارت کردی

تو به حیثیت یک عشق جسارت کردی

 کاش در لحظه ی موعود کسی سر برسد

داستان  شبه  عشق  به  آخر  برسد

سمبل عشق همان لاله ی پرپر باشد

هر وجب خاک پر از نعش کبوتر باشد

آی مردم غم ما زندگی چرکین است

آخرین برگ سفر نامه ی باران این است

زندگی سایه ی مرگ است که با خود داری

مثل یک شعر پر از قافیه ی تکراری

آشنای  غزل  تازه  غریبی  دیگر

بازهم غصه ی عیسی و صلیبی دیگر

داستان  من وحواست  وسیبی دیگر

................

 

كيوان براهنگ

شب بخیر

تنها بخواب خوب من اينبارشب بخير

زير هجوم اين همه آوار شب بخير

درپشت اين همه خاك وكلوخ وسنگ

يادمرابه خاطره بسپار شب بخير

من ماندم وگريه ودستي كه تكيه كرد

برشانه هاي سنگي ديوار شب بخير

يادت هميشه بامن وجاي توخالي است

شبها كنارسفره افطار شب بخير

بي تو منم وسه خط سرنوشت شوم

لالابخواب ياوروغم خوارشب بخير

كوه غمي نشسته به دوش شكسته ام

بي توميان فاجعه سردارشب بخير

ديگربس است فكروخيالات نيمه شب

باآرزوي لحظه ي ديدارشب بخير

 

 

نصير رضائي نژاد

 

شب بخیر

ای تک سوار گمشده در باد شب بخیر

تا روشنای  لحظه ی فریاد شب بخیر

حالا چقدر حال تو را درک می کنم

پرواز بی تو می رود از یاد شب بخیر

رفتی  کنارحادثه من  مانده بودم و...

راهی که بوی فاجعه می داد... شب بخیر

می خواستم شبیه تو باشم ولی نشد

آوار ترس  در دلم افتاد... شب بخیر

این سرنوشت ماست خدا حافظ ای عزیز

تنها ترین  کبوتر  آزاد  شب بخیر

فردا طلوع روشن یک صبح دیگر است

ای خاطرات نیمه ی خرداد شب بخیر

 

كيوان براهنگ

سه شنبه

سه شنبه آمده اما عزيز من تو كجايي

نداده آن رخ نازت به اين سه شنبه صفايي

از آن همه غزل نغز كه مي چكد زلب تو

چرا توزمزمه كردي ترانه هاي جدايي

همان غزل كه سرودي درون دفتر من هست

به يمن بودن شعرت خدا كند كه بيايي

زدوري تو نمانده رمق به جسم نحيفم

عجب جدايي نحسي عجب نخوانده بلايي

تورا قسم به خدايت ز شرم بغض گلويم

نگو،نگو كه تو هستي به فكر آن كه نيايي

هنوز مانده به يادم قرار روز سه شنبه

اگر تو مرغ دلت را نكرده اي دو هوايي

سه شنبه ها كه بيايد روم به مسجد ومعبد

كه اي شريعة باران دعا كنم كه بيايي

 

 

نصير رضائي نژاد

 

سکوت

 

در سكوت نيمه جان امشب شكسته بال پروازم

كدامين بغض مي خواهد سكوتم را نگه دارد

كه قلب سوخته هر پيله اي را باز خواهد كرد

حتي بغض

كسي مي گفت بايد رفت

چرا رفتن

بجز غربت رهي پايان مگر دارد

بمان با من

ميان سايه هاوشب تبسم كن

شب اينجا خانه كرده ،عشق خشكيده، نفس مرده

ولي زيباست خنديدن

 

كيوان براهنگ