مسخره
میان دست تو بانو انار مسخره نیست ؟
دراین شلوغی مفرط قرار مسخرره نیست ؟
به جای آنكه بیایی و عشق هدیه كنی
دروغ ، باز بهانه ، فرار ، مسخره نیست ؟
تمام حرف دلم را تو گوش می كردی
به آن ترانه ی روی نوار مسخره نیست ؟
همین كه سردی و زردی و مثل پاییزی
برای اسم قشنگت بهار مسخره نیست ؟
میان مردم صد رنگ و روزگار پلید
تو گم شدی و برایت سه تار مسخره است
چقدر نامه نوشتم ، و این جوابش بود
كنار طوطی قرمز چه سار مسخره است
عدا و شكلك و حرف و حدیث نامربوط
تو مدتیست برایت وقار مسخره است
هنوز عاشقم و حرف من كه اینها نیست
نگاه مردم این روزگار مسخره است
نصیر
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر ۱۳۸۵ ساعت ۱۲ ق.ظ توسط نصیر رضائی نژاد
|
سکوت آب میتواندخشکی باشد