میان دست تو بانو انار مسخره نیست ؟

دراین شلوغی مفرط قرار مسخرره نیست ؟

به جای آنكه بیایی و عشق هدیه كنی

دروغ ، باز بهانه ، فرار ، مسخره نیست ؟

تمام حرف دلم را تو گوش می كردی

به آن ترانه ی روی نوار مسخره نیست ؟

همین كه سردی و زردی و مثل پاییزی

برای اسم قشنگت بهار مسخره نیست ؟

میان مردم صد رنگ و روزگار پلید

تو گم شدی و برایت سه تار مسخره است

چقدر نامه نوشتم ، و این جوابش بود

كنار طوطی قرمز چه سار مسخره است

عدا و شكلك و حرف و حدیث نامربوط

تو مدتیست برایت وقار مسخره است

هنوز عاشقم و حرف من كه اینها نیست

نگاه مردم این روزگار مسخره است

 

نصیر