خاکستر خاموش
سلام به همه دوستان بعد از دوسال با دو تا کار برگشتم به وبلاگم .
سواد كه ندارم
از رد خون جلو خانه ات
فهميدم
حاجي شده اي
تقبل الله .
يك استكان چايي و يك تنگ ماهي
يك منقل خاموش و يك قليان شاهي
پك زد به قليان و كمي چاي معطر
نوشيد و در يك دفتر صد برگ كاهي
ده برگ را خط زد كه بنويسد خودش را
يك سرنوشت گم شده يك عشق واهي
انگار گم باشی میان خواب و خلسه
برگردی از اول از آنجا که دوراهی
آغاز می شد با تقلای نرفتن
گردن بگیری هرچه نفرین و تباهی
یک ریسمان و حلقه ی یک دار و کرسی
حسی شبیه غوطه در یک حوض ماهی
یادش به چشم آبیت افتاد و کم کم
می رفت چشم قهوه ای رو به سياهي
این آخرین عکس است از یک صحنه شوم
عکسی برای پوشه و فرم گواهی
یک مرد آویزان که می خندد سر دار
خاکستری خاموش بر قلیان شاهی
سکوت آب میتواندخشکی باشد