سلام به همه دوستان

حسی شبیه جیغ یک جیغ پر از درد

کم کم تمام هیکل او درد می کرد

در یک اتاق کوچک ساده و بی روح

یک کاغذ براق یک لوله کمی گرد

کبریت ، آتش ، نشئه یک بار دیگر

سنگینی پک و عرق کردن ، تب سرد

بیرون در یک دختر کوچک که می دید

بابا خودش را در کتش ماچاله می کرد

انگار یک پرده کشیده روی دنیا

دود سفید و چشم خواب آلوده مرد

بیهوش شد اما نشد کبریت خاموش

می سوخت قالی اتاق از شعله زرد

×××

دکتر ، ملاف ساده ای روی جنازه

انداخت ، دیگر دخترک طاقت نیاورد

می گفت و هی پشت سر هم اشک می ریخت

بابای من بابای خوبم زود برگرد