|
ربکا13
|
||
|
من درد مشترکم مرا فریاد کن |
سلام به دوستان عزیز . دوتا کار از خودم و کیوان ....نظر یادتون نره .
چادر
ترسم كه دست نيازم به دامنت
مادام كه چادر مشكيت برسر است
رحمي بكن دل ما هم زسنگ نيست
يك بي محبتي كه ببيند زسوي تو
تكرارمي شود دوباره فعل شكستنش
صد تكه مي شود به صداي مهيب باز
آن تكه هاي كوچك از هم گسسته اش
آزادكن مرا كه روم جاي ديگري
يا چادر سياه خودت را دگر نپوش
آن چادر سياه نبسته ره مرا ؟
تاآن كه دست نيازم به دامنت ؟
- اطلس – توراقسم به خداوند آسمان
آن چادر سياه خودت را دگر نپوش .
نصير رضائي نژاد
شاخه
چرا اي شاخه از رقصيدن با باد خوشحالي
نميداني كه بعد از هر بهاراني زمستان باز مي ايد
به فكر مرگ فردا باش
كه باد امروز با دستي نوازشگر تو را مسرور مي سازد
و فردا جسم خشكت را به روي خاك اندازد
فقط ناسازگاري كن
شكست لحظه ها بسيار اسان است
غرور مانده تا پاييز رنگ زرد مي گيرد وهركس در پي فرجام باشد
سبز ميميرد
کیوان براهنگ
|
|