|
ربکا13
|
||
|
من درد مشترکم مرا فریاد کن |
به یاد روز هایی که کلاس اول بودم
مادرم مرده حلوا نیاورده ام
من پدر دارم اما نیاورده ام
اشک من از توهم بیشتر بوده اما
من به روی تو دریا نیاورده ام
هی تو حواست کجارفته بچه
پاسخش دادم حالا نیاورده ام
درس دوم که این نیست آب است وبابا
من ندارم که بابا نیاورده ام
درسم امروز مادر مریضی وسوزن
من که تصمیم کبری نیاورده ام
مادر و چتر و زنبیل اورا
از شب سرد احیا نیاورده ام
سیب مال خودم بوداجازه وآن را
من که از کیف حوا نیاورده ام
آن انار هم باز مال خودم بود ومن
بی اجازه از درس دارا نیاورده ام
من اجازه نمی دانم این بار هم
مشق من گم شده یا نیاورده ام
نیستی هم کلاسی تا بپرسی که من
پس چرا قبل "ب" "آ"نیاورده ام
باز هم سه شنبه من از شوق دیدار
دفترو دستکم را نیاورده ام
نصير
این خط آخر است غزل کم می آورد
اینجا نسیم بوی محرم می آورد
امشب دوباره رایحه ی یاس با من است
یک سرزمین فدایی عباس با من است
امشب وجب وجب طبق عشق چیده اند
در کوچه سینه سینه زنان صف کشیده اند
تکیه عزا درخشش زنجیر یا حسین
ماها چقدر فاصله داریم تا ... حسین
ما عاشقان مرده و احساس بال اوست
هرچیزهست ونیست دراینجا خیال اوست
تصویرهای غمزده تکرار می شوند
هی زخم پشت زخم ... تلمبار می شوند
دیدی چه کرد فاجعه ی درد با عطش ؟
در کربلا غرابت یک مرد با عطش ؟
دیدی چگونه عاطفه با قلب چاک چاک؟
در کربلای حادثه افتاد روی خاک
آن بغضهای خیمه زده توی سینه را ؟
احساس سرد غربت و درد سکینه را ؟
سرهای روی نیزه شناور ندیده ای
تصویر خون و داغ برادر ندیده ای
نه تو ندیده ای وغزل شاعرانه نیست
فریاد یا حسین در اینجا ترانه نیست
فریاد بود و ضجه و فریاد رس نبود
در کربلا به غیر خدا هیچکس نبود
چیزی شبیه کوه شده بغض سینه ام
همسوز ناله های غریب سکینه ام
تصویر گنگ خاطره ی مردها منم
سنگ صبور و وارث این دردها منم
خون عموی گمشده بر مشک دیده ام
من در تمام زندگیم اشک دیده ام
داغی بزرگ بر دل زهرا گذاشتند
عمه ببین دوباره مرا جا گذاشتند
اینجا کسی به سینه ی اکبر امان نداد
گهواره ی عزیز دلم را تکان نداد
عمه مرا به یاد قیامت می آوری
آخر چگونه اینهمه طاقت می آوری؟
عمه عموی یکه وتنهای من کجاست؟
باور نمی کنم سر بابای من کجاست؟
فکری بحال این دل غمگین نمی کنی؟
بر مردهای علقمه نفرین نمی کنی؟
عمه بگو که پنجره را باز می کند
بابا دوباره موی مرا ناز می کند
.............
این آخرخط است ... غزل کم می آورد
دارد نسیم بوی محرم می آورد
اینها نشان غربت عباس نیستند
این واژه های یخزده احساس نیستند
هی مثنوی سرودم و دل وا نم یشود
این حرفها برای تو بابا نمی شود
ما شیعه زاده ایم فقط درک می کنیم
فردا دوباره سمت تورا ترک می کنیم
ماها فدای قدرت ایمان نمی شویم
هی سینه می زنیم و مسلما ن نمیشویم
انگار سهم ماست فقط زاریت کنیم
هرسال نوحه نوحه عزاداریت کنیم
تکیه عزا درخشش زنجیر یا حسین
ماها چقدر فاصه داریم تا ... حسین
ماها چقدر فاصله داریم تا ... حسین
تقديم به ساحت مقدس تمام كامپيوتري هاي ناپيوسته 0 8
ايـن بـچـه هـا رايـانـه هاي بي حواسند
گوشي ندارندوهميـشه درتـماسـنـد
پز مي دهنـد اما به وقـت پـول دادن
هميشه مثل من فقيروآس وپاسند
بـعـد ازتـمـام امـتـحـان هـاي نـهـايـي
دائم بـراي نـمره اي در التـماسـند
ـعـدازعـبـور از مـرزهاي بـي سـوادي
محشوربابيل وكلنگ وخيش وداسند
ازفـرط بـي عاري وتـنـبل بودن محض
درفكـرشـامي سـاده ترازنان وماسند
دانشكده تيپ وژل و ماتيك وسرخاب
درخانـه هـايـي سـردآنـهـا كم لباسند
فرق ازوسـط وا مي كنندغافل ازآن كه
يك ماه ديگراين پسرها كله طاسـند
طـنـزي ندارد ايـن ولـي بـايـد بـگويـم
يكدست وباهم بچه ها دراين كلاسند
ايـنـهـا تـمـام مهـربـانـي هـاي عـالـم
ايـن بـچـه هـا حـس سپـيد عطر ياسـنـد .
نصير رضائي نژاد
ميان سايه ها در كوچه باغي صداي باد مي پيچيد در گوش
زني تنها نشسته كنج ديوار گرفته بود طفلي را دراغوش
در اطرافش سكوت سايه ي شب براي درد او بودند غم خوار
زسوز بي علاج فقر وسرما نفس درسينه اش يخ مي زدانگار
نه مي ترسيد از بي همزباني نه از سرما نه از انبوه يخها
ميان سايه هاي وحشت انگيز به فكر كودك خود بود تنها
چنان قلبش ازعشق و مهرپربود كه سرما دردل او جا نمي شد
پر از اميد مي لرزيد برخود ولي انگارشب فردا نمي شد
سکوت كوچه باغ سرد ونمناك ميان وحشت شب داشت مي خفت
نگاهش دوخته بر چشم كودك وچيزي زير لب ارام مي گفت
تو تنها پاره اي از جان وخونم من امشب پشت زندان جنونم
لا لا لا لا گل شيرين زبونم نميري اي عزيز مهربونم
كيوان براهنگ
شايد ازروز نخست ، شايداز روز ازل
اطلسي را كه كشيدم از عشق
يادتو مانده هنوز
اطلسم را از حفظ ، بلدي
بكش آن را ده بار
وبزن برديوار
كه به يادم باشي
به اميد ديدار .
نصير رضائي نژاد
جای پای شبحی در غزلم جا مانده
باز هم بغض من وپنجره تنها مانده
باز یک پنجره و عقده ی دیدن دارم
مثل رویاست ولی حس پریدن دارم
سایه ای از ته این سینه مرا می خواند
شبح عشق در آیینه مرا می خواند
من پر از وسوسه ام ای شبه سرگردان
باور بال زدن را به پرم برگردان
سالها منتظر برق نگاهت بودم
پشت این پنجره ها چشم به راهت بودم
چارچوب دل من پر شده از تنهایی
ساقه ی عشق تبر خورده تو کی می آیی
پای تقدیر مرا فاصله امضا کرده
زخم سر بسته ی دیروز دهن وا کرده
زخم در سینه ی من وا شده خون می آید
ازسکوت نفسم بوی جنون می آید
ای شبح سایه ی تردید معما برگرد
یک خداحافظی تلخ بکن یا... برگرد
تو به بوی غزل و قافیه آمیخته ای
به خدا حال مرا خوب به هم ریخته ای
آنچه خوبان همه دارند تویکجا داری
بی سبب نیست که در کنج دلم جاداری
به سپیدی غزل رایحه ی یاس منی
یاسمن پوش ترین قسمت احساس منی
یاسمن پوش ترین جای خدا را پرکن
من پر از زندگیم فاصله ها راپرکن
من جهنم زده ام حسرت سیبی دارم
باز نسبت به شما حس غریبی دارم
غربت و رخوت دستان مرا باور کن
نازنین قصه ی ایمان مرا باور کن
سالها قلب دم از صبر و تحمل می زد
به کتاب غزل عشق تفال می زد
مزده ای دل که مسیحا نفسی می آید
که زانفاس خوشش بوی کسی می آ ید
روزها من پراز احساس شقایق بودم
سینه ی سوخته ای داشتم عاشق بودم
حس نمناک شبم مملو از آهنگ تو بود
چینی نازک من منتظر سنگ تو بود
حیف این حس پراز شوق به ایمان نرسید
انتظار وتب تردید به پایان نرسید
او که در وحشت شب عشق به من هالی کرد!
زیر آوار خزان پشت مرا خالی کرد
ثانیه ثانیه با عطر خیالش سرشد
آخرش غنچه ی پاییز زده پرپر شد
لای لای غزلم را نفسش هق هق کرد
باورم در هیجان نرسیدن دق کرد
باید این را به تو فهماند ولی دیر شده
لحظه ها بی تو پر از آه نفسگیر شده
زیر پامال خزان له شدم وخندیدی
چیزی از عاطفه و عشق نمی فهمیدی
اوج احساس مرا بردی وغارت کردی
تو به حیثیت یک عشق جسارت کردی
کاش در لحظه ی موعود کسی سر برسد
داستان شبه عشق به آخر برسد
سمبل عشق همان لاله ی پرپر باشد
هر وجب خاک پر از نعش کبوتر باشد
آی مردم غم ما زندگی چرکین است
آخرین برگ سفر نامه ی باران این است
زندگی سایه ی مرگ است که با خود داری
مثل یک شعر پر از قافیه ی تکراری
آشنای غزل تازه غریبی دیگر
بازهم غصه ی عیسی و صلیبی دیگر
داستان من وحواست وسیبی دیگر
................
كيوان براهنگ
تنها بخواب خوب من اينبارشب بخير
زير هجوم اين همه آوار شب بخير
درپشت اين همه خاك وكلوخ وسنگ
يادمرابه خاطره بسپار شب بخير
من ماندم وگريه ودستي كه تكيه كرد
برشانه هاي سنگي ديوار شب بخير
يادت هميشه بامن وجاي توخالي است
شبها كنارسفره افطار شب بخير
بي تو منم وسه خط سرنوشت شوم
لالابخواب ياوروغم خوارشب بخير
كوه غمي نشسته به دوش شكسته ام
بي توميان فاجعه سردارشب بخير
ديگربس است فكروخيالات نيمه شب
باآرزوي لحظه ي ديدارشب بخير
نصير رضائي نژاد
ای تک سوار گمشده در باد شب بخیر
تا روشنای لحظه ی فریاد شب بخیر
حالا چقدر حال تو را درک می کنم
پرواز بی تو می رود از یاد شب بخیر
رفتی کنارحادثه من مانده بودم و...
راهی که بوی فاجعه می داد... شب بخیر
می خواستم شبیه تو باشم ولی نشد
آوار ترس در دلم افتاد... شب بخیر
این سرنوشت ماست خدا حافظ ای عزیز
تنها ترین کبوتر آزاد شب بخیر
فردا طلوع روشن یک صبح دیگر است
ای خاطرات نیمه ی خرداد شب بخیر
كيوان براهنگ
سه شنبه آمده اما عزيز من تو كجايي
نداده آن رخ نازت به اين سه شنبه صفايي
از آن همه غزل نغز كه مي چكد زلب تو
چرا توزمزمه كردي ترانه هاي جدايي
همان غزل كه سرودي درون دفتر من هست
به يمن بودن شعرت خدا كند كه بيايي
زدوري تو نمانده رمق به جسم نحيفم
عجب جدايي نحسي عجب نخوانده بلايي
تورا قسم به خدايت ز شرم بغض گلويم
نگو،نگو كه تو هستي به فكر آن كه نيايي
هنوز مانده به يادم قرار روز سه شنبه
اگر تو مرغ دلت را نكرده اي دو هوايي
سه شنبه ها كه بيايد روم به مسجد ومعبد
كه اي شريعة باران دعا كنم كه بيايي
نصير رضائي نژاد
در سكوت نيمه جان امشب شكسته بال پروازم
كدامين بغض مي خواهد سكوتم را نگه دارد
كه قلب سوخته هر پيله اي را باز خواهد كرد
حتي بغض
كسي مي گفت بايد رفت
چرا رفتن
بجز غربت رهي پايان مگر دارد
بمان با من
ميان سايه هاوشب تبسم كن
شب اينجا خانه كرده ،عشق خشكيده، نفس مرده
ولي زيباست خنديدن
كيوان براهنگ
ازدست من گله كردي كه چرا
تو را
دوست ندارم
براي اثبات عشقم
وبراي جبران كدورتها
دلم را براي تو فرستادم
و روي جعبه اش نوشتم :
‘‘با احتياط حمل شود شكستني است .’’
از كوچه هاي يخزده وسرد خسته ام
از واژه ي قديمي برگرد خسته ام
مثل كتاب كهنه ي صندوق خاطرات
از سرنوشت گمشده در گرد خسته ام
بادست روزگار فقط زخم مي خورم
حتي براي عاشقي از درد خسته ام
از كوچه باغ مرگ وغروب هميشگي
درسرزمين غمزده ي زرد خسته ام
راه عبور هست بگو مرد راه كو
من دركناراين همه نامرد خسته ام
كيوان براهنگ
کيوان به سربازي رفت وهمين بهانه اي بود براي اين شعر.
کاش خنده اش را موقع شنيدن اين شعر مي شنيديد.
************
قلک سکوت را مي شکنم تا برايت حنجره بخرم .
************
مردي که کافر مانده و ايمان ندارد
وقتي که مي بيند برادر نان ندارد
مي پوشد اوهم يک لباس سبز خاکي
جايي چرا پس بين دلهامان ندارد ؟
او خانه اش را مي کند وقف کسي که
چتري براي دوري از باران ندارد
بايد بميرد او که در جمعي مسلمان
درجيب ترکش خورده اش قرآن ندارد
هميشه تنها مي نشيند رير باران
در سنگر صحراييش مهمان ندارد
او کافر است اما مسلمانيم ماها
و سفره هاي ما برايش نان ندارد
در ماجراي قصه من آسمان هم
حتي به يمن اشک او باران ندارد
لا عشق الا آن اورا در به در کرد
اين آيه را هم سوره انسان ندارد
از او به غير از يک پلاک و تلي از خاک
يک جمجمه مانده ولي دندان ندارد
شعري که نيمش سوخته بر روي خاکش
از او به جا مانده ولي او جان ندارد
" الهام بخش شعر هاي من تو هستي "
شعري به زيبايي اين کيوان ندارد .
نصير
تنهايي و كتاب پر از رازخط خطي
بايادعشق دوست سراغاز خطخطي
يك صفحه بعد قصه ي بودن شروع شد
ايمان به زندگي به غزل ساز خطخطي
پايان فصل اول اين ماجرا كجاست
آنسوي حس گمشده ي ناز خط خطي
در سطرسطر ناب نوشته اسارت است
حتي ميان حنجره آواز خطخطي
هاشور خورده رنگ اصالت ورق ورق
واي از رمان حاشيه پرداز خط خطي
پايان رسيد خنده وپرونده بسته شد
برروي جلد پنجره ي باز خط خطي
يك ضربدر به بال كبوتر درآسمان
نام كتاب قصه ي پرواز خط خطي
كيوان براهنگ
امروز ديگر تمام مي شود
هرآنچيز براي من
يك روز
شروع شده بود
و آمين خواهم گفت به دعاي شيطان
مني كه مؤمن شده ام
فقط
براي تو … اطلس .
نصير رضائي نژاد
در كوچه باغ سرد آبان حلقه آويزم
من شاخه اي وا مانده در شبهاي پاييزم
مثل بلوغ آبي يك ابر باراني
بر شانه ام دستي بزن تا مرگ مي ريزم
حس شكفتن در سكون برگهايم نيست
اينجا پناه عشقهاي نفرت انگيزم
با تو بهارقلب من عشق شکفتن داشت
شوق تپش دارم ببين لبريز لبريزم
بود ونبودم واژه ي پاييز شد برگرد
يك جاي خالي مانده در احساس ناچيزم
با من بمان اي بهترين الهام بخش عشق
راحت كن از اين فصلهاي رخوت آميزم
مي خواهم اينجا در كنارت سبز باشم ...يا
تا وقت مردن... تا شكستن برگ مي ريزم
كيوان براهنگ
گل لاله
اي سپيد پوش خونين جامه
تو كه هستي
كه هر محرم تكرار مي شوي
و من
با رويي سياه تر از پيراهنم
ساقة سبزت را بوسه مي زنم
تورا چه بخوانم ؟
آقاي سبز سيرت سپيد پوش خونين جامه من .
نصير رضائي نژاد
تمام سيبهاي من ته زنبيل خشكيده
درعمق چشمها آيينه وقنديل خشكيده
كدا م آفت به جان شالي سر سبزمان افتاد؟
كه حتي قلب مرد يكه تاز گيل خشكيده
زمين سبز ما روزي پراز هابيل بود وعشق
ببين خورشيد پشت اينهمه قابيل خشكيده
صميمي ترنگاهم كن خداي من ترك خوردم
مگر اعجاز در دستان مرد نيل خشكيده
رسول ابرها اينجا سرود ناودانها را
بخوان ديگر فانزلنا من ال... جبريل خشكيده
ومن مي مانم واين چشمهاي بغض داروغم
ولي شايد خداي آيه ي تنزيل خشكيده
كيوان براهنگ
چگونه برده اي از ياد يار هر روزي
و دردهاي شريكي قرارهر روزي
از امتحان و كلاس ومديروناظم ودرس
وازتمام قفسها فرار هر روزي
اگر چه ساده و صادق نمانده اي اما
خزان نيامده بعداز بهار هر روزي
اگر دوباره نشستي به پاي قالي دل
مرا بكش تو دوباره به دار هر روزي
به ياد عشق سياه تو حفظ خواهم كرد
همان ترانة روي نوار هر روزي
چه شد كه طالع شعرم دگر نمي چرخد
برآن روال و قرار و مدار هر روزي
از آن به بعد دوچشمم هميشه عادت كرد
به گريه كردن روي مزار هر روزي
اگر چه من پر دردم ولي نخواهم كرد
شكايت از تو از روزگار هر روزي
نصير رضائي نژاد
من اضطراب مبهم يك بيقراريم
غمگين ترين ترانه ي بي بند و باريم
حتي بهانه هاي دلم رنگ غم شده
از لحظه هاي شاد سرودن فراريم
باور كن اي عزيز مرا زرد كرده اند
باور كن ان شكوفه ي سبز بهاريم
حالا ميان حاشيه هاي پريده رنگ
شاعر نماي مرثيه ي سوگواريم
چيزي بجز سكوت در اين حنجره نماند
من بيصدا ترين قفس بي قناريم
دلگرمي سلام دوباره براي تو
تنها بگو كه دست خدا مي سپاريم
كيوان براهنگ
نمي خوام اشكاي نازت تر كنه خاك زمينوُ
روز مرگم باشه اون روز كه ببينم از تو اينوُ
توي صحن طاق ابروت دوركعت نمازمي خونم
روپاهات مي خوام بزارم واسه سجده هام جبينوُ
ذكر قدقامتُ گفتي قدو قامتت قشنگه
مي شه تكراركني يك دفعة ديگه هم همينوُ
واسةقنوت مي رسه دوتا دستام زير زلفت
من مي خوام با دوتا دستام بگيرم حبل متينوُ
از همو روز خماري كه خدا شدي تو سينم
مي بيني غلط مي خونم به خدا ستون دينوُ
تودلت برام مي سوزه مي دونم اما نمي شه
به جاي اشك دو چشمات بزني خنجر كينوُ
من از اون اشكا مي ترسم كه روگونه هات مي ريزه
و از اون روزي كه هرگزنشنيده باشي اينوُ
نمي خوام اشكاي نازت بشوره قبر نصيرُ
روز وشب پيِ ت مي گشتم كه بهت بگم همينوُ
*- به زبان محاوره خوانده شود . –
نصيررضائي نژاد
بايد شكست و دوباره جوانه زد
چون بغض مرده تا به ابد وا نمي شود
از شوق اين خبر كه من امروز زنده ام
رخوت ميان سينه من جا نمي شود
ديگر حريم ثانيه ها روي چشمها
شب پرده ي حريرسياهي نميكشد
بردفتر سپيد افقهاي روبرو
دست شكست خط تباهي نمي كشد
پايان قصه ي جادوي شهرمرگ
عمق نفس به وسعت فريادميشود
از داستان سكوت نفس فقط
پشت نگاه خاطره ها ياد مي شود
آواي دلشکستن و بستن به اوج عشق
ني نامه اي جديد به آهنگ ديگریست
وقتي نگاه ديده ي احساس مي شود
حتي غبار پنجره ها رنگ ديگریست
ترسم كه دست نيازم به دامنت
مادام كه چادر مشكيت برسر است
رحمي بكن دل ما هم زسنگ نيست
يك بي محبتي كه ببيند زسوي تو
تكرارمي شود دوباره فعل شكستنش
صد تكه مي شود به صداي مهيب باز
آن تكه هاي كوچك از هم گسسته اش
آزادكن مرا كه روم جاي ديگري
يا چادر سياه خودت را دگر نپوش
آن چادر سياه نبسته ره مرا ؟
تاآن كه دست نيازم به دامنت ؟
- اطلس – توراقسم به خداوند آسمان
آن چادر سياه خودت را دگر نپوش .
نصير رضائي نژاد
غروب سرد پاییزی، صدا مبهوت تنهایی
قطار لحظه های شب دوباره سوت تنهایی
نگاه بی رمق ثابت به پیچ جاده ی فردا
اتاق منتظر بودن دل مسکوت تنها یی
همیشه.. با تو می مانم.. طنین انداز رویا بود
وحس.. بی تو می میرم ..غم فرتوت تنهایی
غزلهای من خسته فدای چشمهای تو
برودیگرچه می خواهی ازاین منهوت تنهایی
خدا حافظ ... بروعاشق برای من همین مانده
همین بغض پراز غربت همین تابوت تنهایی
كيوان براهنگ
آري سپيدي نگاه تو غزل داشت
شيريني لبهاي تو طعم عسل داشت
وقتي كه چشمت خيره مي شددرنگاهم
مي شدخداراديدواو را دربغل داشت
من عشق را اين مرتبه بس مي نويسم
اورابراي خود همه كس مي نويسم
تا آن كه زشتي را نبينم در وجودم
آيينه ام را چشم اطلس مي نويسم
ديگربرايم مثنوي معني ندارد
آغوش باز شعر من گرما ندارد
ازخشكي لبهاي دريا مي نويسم
تك قطرة من مزة دريا ندارد
شعرم درون جستجوي آب پوسيد
درجستجوي لحظه هاي ناب پوسيد
بي توغزل هرگز نمي آيد سراغم
عكسم بدون تو درون قاب پوسيد
بعداز تو آوازم درون حنجره مرد
دركنج يك عزلت نشست وزنجره مرد
دير آمدي اي آفتاب پشت ابرم
گنجشك از سرماي پشت پنجره مرد
مي خواستم تنها به اين خاطر بمانم
تا در كلاس درس تو حاظربمانم
يك بيت ديدار تو كافي بود تامن
يك عمر بعدازرفتنت شاعر بمانم
نصير رضائي نژاد
- هی...صبر کن... کجا؟ مگه کوری! نزن جلو
- اینها هم آدمند تو هم توی صف برو...
با چشمهای گرد: - ببینم مفتشی ؟
من شوهرعمه ی زن این شاطرم و تو؟
قانون ما ، کتاب خدا، آی حق کشی
فریاد ، داد، گوش کن، اصلا عقب برو
برخورد مشت روی دماغ و... پلان بعد
چرخیدن تمام فضا و تلو تلو
حالا شبیه کهنه لحافی کنار جوب
روی زمین سرد خیابان شده ولو!
اوشوهرعمه ی زن آن شاطراست ومن
فرزند حق تا شبه نان بدو بدو
ای داد آشنا و دو فریاد از غریب
این لقمه نان بگیر و از این کوچه ها برو
پایان ماجرای حقیقی همین و بس
یک بینی شکسته ، خدا ، خون ، پیاده رو
كيوان براهنگ
اطلس تو براي من زيادي خوبي
از دوري من اگر چه شادي خوبي
با آن كه براي دلخوشي يك دفعه
حتي تو به من نامه ندادي خوبي
اول تو به احساس دلم چنگ زدي
عاشق كه شدم به قلب من سنگ زدي
با - عقل كجا وتوي ديوانه كجا –
هر دفعه كه ديدمت به من انگ زدي
خانم به خدا غير شما من هرگز ……
گفتي تو مرا ولي تورا من هرگز
لب را كه براي گفتگو تر كردم
گفتي كه عروسي توبامن هرگز .
نصير رضائي نژاد
قمار
تخته نرد
نگاههای زیرچشمی
جفت یک
نه...
اگر حریف تو باشی
غیر از دل چیزی برای باختن ندارم
كيوان براهنگ
دوباره حنجرة من كمي ورم دارد
و اين سكوت شكسته صدي بم دارد
دوباره وزن نگاهم در اوج بيداري
شكسته مي شود و يك حجاي كم دارد
وگام خستة شعرم براي ديدن تو
دوباره زمزمه هاي نمي رسم دارد
وباز زل زدم آنجا ميان چشمانت
به آسمان وغروبي كه رنگ غم دارد
وخيره مانده دو چشمم درون چهرة تو
به سادگي نگاهي كه گريه هم دارد
دوباره نم نم باران گرفته مي بيني ؟
تمام شعر من اينبار بوي نم دارد
نصير رضائي نژاد
کنار ریل رسیدن، قطارمان نرسید
زمان مرد حقیقت تبارمان نرسید
در ایستگاه شکوفه مسافران غریب
نگاه غرق عطش شد سوارمان نرسید
دوباره حسرت امروز بدتر از دیروز
که دست آب به خاک دیارمان نرسید
چقدرغنچه ی عاشق شکست وپرپرشد
چقدر لاله دمید و بهارمان نرسید
وما که نام مسلمان به دوش می بردیم
وتیغ قله به اوج شعارمان نرسید
به عمق چاه نبودن سقوط کردیم و...
شمیم دسته گلی تا مزارمان نرسید
هزار شعر سیاه نگفتنی دارم
از عشق گمشده ای که کنارمان نرسید
□□□
غبار... ایستگاه شکوفه... مسافران مردند
قطارعاطفه ها تا........ قرارمان نرسید
تومثل ثانيه هاي غريب مي ماني
ومثل حس پريدن عجيب مي ماني
تو مثل كودكيت وقت خواب وبيداري
به فكر قصة سارا و سيب مي ماني
تومثل غعجزه هر شب پس ازدعاي سحر
براي مظطر امن يجيب مي ماني
نگو كه قلة هستي نرفته از يادت
كنار هرزه علفهاي شيب مي ماني
ومن دراوج صداقت شكستم وتو هنوز
براي كودك ذهنم فريب مي ماني
ولحظه لحظة عمرم گذشت ودرگوشم
صداي عقربه هايي ، مهيب مي ماني
اگرچه رفته حيا از سياه چشمانت
ولي هميشه برايم نجيب مي ماني
من از خدا گذشتم وتو هنوزهم روي
تقاطع وسط هرصليب مي ماني
نصیر
|
|